آدم رفته بود شکار...حوا بیکار تو خونه نشسته بود...رفت تو حیاط پشتی حوا یه هوایی بخوره...گفت عروسی که جایی دعوت نیستیم بذار خودم یه پیوندی بزنم...رفت فندق رو با خرمالو پیوند زد...خیلی احساس طروات و تازگی داشت...آدم با یه لحن فرا متنی بهش گفت :ازگل این چیه درست کردی آخه...حوا دیگه خلاقیتش کور شده بود در عین حال نمیخواست کم بیاره گفت :ازگیله...