3.13.2012

نام کوچک من

طبق این بازی وبلاگی ...

اسم من شایسته است. این اسم رو مادرم در بهمن و اسفند ماه 62 انتخاب کرد. به نظر مادرم این اسم به لحاظ تعداد کم و از طرفی پر بار است...راستش رو بخواهید به نظر خودم و خواهر بزرگم ، پر طمطراق و سرشار از نقطه و دنده و طویل است. از طرفی معنای گهرباری دارد. یکبار آن موقع ها که در یاهو مسنجر، روم انگلیش تاک به راه بود، یک دوست امریکایی به من گفت :هههههه Shyester! و من انقدر دلم میخواست دغل باشم که بلافاصله یک ID به همین نام ساختم...اما بعدها که بزرگتر شدم دیدم خیلی یک جوری است آدم آدرس ایمیلش دغل.1984 باشد.
از عنفوان کودکی اسمهای مختلفی بر من نهاده اند شایان، شاه پسته، شاپسر ، شایی و ... سرانجام من در فرهنگ عمید کلی تامل کردم  و عاقبت اسمی که به عریض و طویلی اسمم نباشد و معنای اسم خودم را بدهد، یافتم: شایا...

هرچند سر همین شایا هم جرح و تعدیل های صورت گرفت: سایا، سایی،شاهو،شیهو، شیبولی،شلتوک و...

آن اوایل والدینم شک داشتند که اسم من را بگذارند شکوفه ...و من هرطور فکر میکنم شخصیت شکوفه طوری ندارم...

یک همکلاسی داشتم در طی سالیان که اسمش شایسته بود...و مثل مادر جولیا پندلتون بود...و من همیشه میترسیدم که نکند خاصیت این اسم است، چون از بچگی موقع به دست گرفتن لیوان انگشت کوچکم را رو به بالا میگرفتم و این مایه سرگرمی و تفریح بخش بزرگی از اطرافیانم بود.اما امروزه روز موقع معرفی با آدمهای رو دربایستی دار خوش خوشانم هم میشود...مخصوصا با تکیه بر روی ش و انحنا دادن آ...

در کل من بر سه بخش هستم وقتی کار جدی و عصبانی با من دارند شایسته ام...وقتی معمولیم شایا و وقتی میخواهند به من محبت بورزند شایی میشوم...یکی از دوستانم به طرز غریبی از این حالت اول بعضا استفاده و سوئ استفاده میکند.

در بچگی به سبب انس و عطوفتی که به من داشتند اکثرا شایی بودم بعدها ازآن بدم آمد اما باز هم به آن متمایل شدم...در وضعیت فعلی آن را عمیقا دوست میدارم.

نقل است ، تازه که به دنیا آمده بودم و دایی ام به مادر تازه مرا به دنیا آورده ام سر که میزد، میگفت:چطوری مادر شایسته...
و عمدتا خوشحالم که اسمم تا بدین حد میتواند مادرم را افتخار پرور کند...

از دیگر حس های نا شناخته من نسبت به اسمم، پلاکاردهای تبریک و پارچه های روی دیوار ها با متن:انتخاب شایسته است...
صادقانه میگویم...عنم میگیرد.
و نیز آدمهایی که اسمت را میپرسند و فکر میکنند فایمیلیت را گفته ای...اوه خدای من وزر و وبال این اسم به اندازه ی یک فامیلی است!...و خب مهدکودک شایسته در یوسف آباد، همبرگر شایسته در خیابان فاطمی و....

البته شایان ذکر است که یک مدتی در انشا های مدرسه به کررات از اسمم سود کلان میبردم و در انتخابات نمایندگان مدرسه هم روی برشور تبلیغاتیم با خط خرچنگ قورباغه نوشته بودم :به شایسته ترین رای دهید!!!..و خب رای هم دادند :)


3.11.2012

به سان

مثل ماده شیری در دفاع از توله و لونه اش.

قدر

دیدن لبخند صبحگاهی

chimp

میمون درونم بد زده بالا...
باید حواسم باشه هر منتهی الیهی ارزش چوب فرو کردن نداره.
روز زنم مبارکش باشه

راست

دل دروغ نیست.

نع :|

شمس و مولانا هم بله؟:|

وقتی نداشتی یعنی؟

اگه حریم رو میفهمیدی حرمت میذاشتی.

اونم واسه اونطور منی که بودم

وقتی اصول بازی به نظرت شرافتمندانه نیست
بازی نمیکنی

شاخیا!

کلیپسی رو که پرت میکنی باید بندازی دور.

ممون ددوس

پای خاکی برهنه در زمین صاف صادق

صاف

نیم ساعت به " بشوره ببره" خندیدم...

3.03.2012

حالا گیرم یه کم بزرگتره

اون هواپیما به اون بزرگی ، اون بالا تو آسمون همونقد کوچیک و محو به نظر میآد که من به این کوچیکی کف زمین.

مرتبطه؟

کاش یاد میگرفتم ربط ندم
یه تعریف رو با یه لب ورچیده شده با یه خاطره جفنگ

از حرف زدن بدم میآد

فقط راه برم و اهنگ گوش بدم.

ساعتها رو به عقب برگردون

نباید میگفتی
نباید اینجوری میگفتی
نباید میشنیدم
نباید میفهمیدم

یاد خودم میافتم

یه زن با جنونش به من یاد داد که عاشق شدن قبل ویرونیه

مثه مرداب گریه کردم

کاش به جای این که دوستم داشته باشین و از رویاها نگین که یه وقت بدقول نشین، بلد بودین خوشحالم کنین

من هنوز زخمی خاطره ام

این آهنگیو که تو حتی بلدش نیستی که مسخره اش کنی
من باهاش زندگی کردم

بنفش سبز قرمز

با این رنگ موها فقط دکتر میرزوایک رو کم دارم واسه کلمنتاین شدن

مــــــــن

کی میتونه دلش رو جوری شوت کنه که تا ته دنیا بره...

و خدا عالم است و بس

همکارم یهو غیب شد

بد بغضیه

چروک افتاده به گردن مامان و دستهای نیمه لرزونش
خمیده شدن قامت بلند بابا و از یاد رفتنهاش

:{

چه معنی داره دایی آدم که با پیشونیش حرف میزنه، مریض شه اصن؟

چندش

آدمها وقتی احساس زرنگی بهشون دست میده یه قیافه احمقانه ای پیدا میکنن.

ظـــــــــــــالم :دی

جالبه آدمها وقتی کاریو که خودشون انجام میدن رو عینا تلافی میکنی بهت میگن بی رحم!

بلا خر بود

خود الانم رو دوست دارم.
راحت و رک و دست نیافتنی ام.

کمپین فینگر

هرکی الکی ترمز زد زیر پامون یا زن/دوس دختر داشت و هیزی کرد بهش فینگر نشون بدیم.

جاده فکر فکر جاده

ترجیح میدم اونطور که خودم میخوام باشم و به 60 درصد خواسته هام برسم تا این که اونطور که باید! باشم و به 100 درصد برسم.

یزدانی خوند:

که به هم نمیرسند و فقط جفت هم میشوند.

خوشحالم هم نکرد فهمیدنش.

این خصلت "اون لحظه از بودن" نبود...
خصیصه من بود.

کف هرم مازلو

جیش کردن بدون دغدغه

فکرهام هستن

مثه شاگرد راننده ها که یهو میپرن تو اتوبوس در حال حرکت...

هار هور

با تقریب خوبی موفق شدین که نخوام تلاشی کنم واسه خوشحال کردنتون.

چه بهتر

کاش میشد آهنگ هایی که ما رو یاد هرکی میندازن بندازیم تو صندق پست دم خونه شون.

اما خب؟

لحظه ها ثانیه ها طاقت موندن ندارن
اگه قصد سوزوندن ندارن کرمشون چیه که میسوزنن؟

:هوق

انقد بدم میآد ازادمهایی که نه قیافه ات واسشون مهمه نه هیچی ، بعد هی اظهار فضل میکنن راجع به تیپ و قیافه و حرف زدنت که چونه اشون بیکار نمونده باشه.

:|

از هر دختری که حالم بهم میخوره...
شبش خواب میبینم باهاش لز ام.

برو

حالا اون اسب بزرگ آهنی هر گوری که میخواد بره...

2.29.2012

ب

آدمها عوض نمیشن..تیپشون، قیافه شون، حالتهای صورتشون...
آدمها فقط گذشته آدم رو با خودشون میبرن..
حتی اگه دیگه به گذشته ات برنگردی.

شلال لا لا لا

اینه ذات بشر...
تف تو ذاتت بشر!

وقار بانوی ایرانی؟

من اصلا حسود و بدبخت...
این پیرهن عروسی چیه لیلا حاتمی تنش کرده؟

نان در سبد نانوا

خانمه بچه اش رو که گذاشته بود روی چرخ خرید، بهم سپرد تا بره دستشویی و بیاد..
خانمه ظاهرا شبیه من بود یه کمی...
بچه خیلی کوچیک بود و وقتی باهش حرف زدم تازه فهمید که مامانش نیستم.
اون لحظه به درک رسیدنش عالی بود.
بعد هم مثه کارتون ژاپنی ها اشک هاش رفت تو هوا.
بعد هم مامانه هروله کنان از دستشویی اومد و من در دوردستها غیب شدم.

قعععع

رسما توقع داره
و چون توقع داره انجام نمیدم.

اسب حیوان نجیبی است

دخترا دخترا دخترا
این وسط ابروهاتون رو بردارین

روشنسازی

من نه از تولدم بدم میآد نه از خودم
از اونهایی که خرابش کردن بدم میآد.

14 ام احتمالی

_تولدت مبارک.
+باشه.